زائر (سیب و تسبیح)

اتوبوس13،صندلی 17


گفتم میروم...نگفتم توام خواسته ای...

رفتم اما نبودی...نوشته بودی وچسبانده بودی به تک تک دیوار های خانه ات...

بیایی نیستم ... نگرد!

آه که چه شکستم از تو نه ... اشتباه نمی کنی ...آری از خودم !

گفته بودم دلم رفتن میخواهد و تو شنیدی بودی انگار...آنقدر رفتم که به منا رسیدم ...

گفتم یارا من عزم عرفه ات کرده بودم اینجا ناکجاست...!

گفتی به پل معتقدی؟

.

.

.

در اوج دلواپسی ام راهی شدم...

وااای چه تصادفی او کجا و اینجا کجا؟

از او گذشتم...اما چرا باید میگذشتم...؟

باز گشتم و گفتم رفتم در خانه را بستند حالا چه کنم ؟

گفت دیر آمدی جزایت این است...باز رفتم !

کمی بعد به تسلیم شدنم خندیدم!

بازگشتم گریه نکردم اما مثل همیشه پرحرفی...!

ممنون...

حالا به پل معتقدم...پلی از منا به عرفه !

ممنون!

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/٢ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ توسط سیب نظرات ()

سلام !

خیلی وقت است که ننوشته ام نه برای تو نه غیر تو روزی که نوشته هایم رنگ دیگری گرفت دیگر تو هم رفته بودی...نه میتوانم برایت برقصم نه بگریم...

کمکم کن بتوانم در اوج باتو بودن له شوم!

+ نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢٦ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ توسط سیب نظرات ()

سلام... چرا بی جوابم میذاری؟؟

چرا تلفن تو هیچوقت قطع نمی شه که لااقل دلم خوش نشنیدنت باشه؟ که فکر کنم واسه این بی جوابم که نمیشنوی...

صدای لبخندت میاد...!

مگر نگفتم جلو تر هم نرفتی ، پشت سرم باش...؟

روزهای بی تو بودنم با دل مشغولی هام میگذره اما شبها چه کنم...؟دلم میسوزه...وقتی صبح میفهمم تو آمدی و بارها صدایم زده ای و من خواب بودم...!

هوای دنیا کم بود برای من کاش رفته بودم یوواشکی...!

گفتم باور ندارم حتی زیر بال فرشته هایت که میفرستی که نشنوی،نشنوی! باز میشنوی مگر نه؟...شاید خواستی بگویی دلت از من رنجیده... اما من داد زدم به رسم بی ادبیم... مرا که میشناسی...! گفتی نمیشنوی ...! لو دادی که میشنوی...!بشنو... من دلم پر است...

گفتم به زور آمدم به کن فیکون تو... سوختم که چرا لبیک بندگیت یادم نماند،وقتی آمدم!

وقتی که دنیا نخواست مرا و تو لبخند زدی و مرا عاشقت کردی پر ادعا...!گفتی بهای لبخندت،زندگیست...! و من مجذوب لبخندت پا به دنیایی گذاشتم پر از لبخند ،وباید لبخند تو را میافتم...! من برای لبخند دیگران دویدم اما بارها لبخند تو را خشکاندم...!

من از هر کجا پی تو دویدم رفته بودی... و یک نشان که میگفت بیا...! مرا که میشناسی چقدر تنبلم... فکر نمیکنی کم بیاورم؟

آمدم تارسیدم به خانه ات... گفتم راهم نمی دهی...گفتی مگر من توام؟

شروع کردم به پر حرفی!

لبخندت به حرفهای بچه گانه ام مرا بی تاب تر کرده وحیف که این بیرون باز لبخند تو را گم کرده ام! شرمنده ام...!

تلفن ات را قطع نکن ... هیچوقت....!

 

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/٤ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ توسط سیب نظرات ()

هوالعزیز

 

گفتم امروز برای دیدنت خواهم آمد؟

آمدم اما دلم گرفت! تو نبودی...

اما نه! بودی انگار ! آری بودی تو در لابه لای سکوت های اندک پر حرفی هایم بودی!

حضورت بود ... نگاهت بود و حتی دستت که به دستانم حلقه شده بودند...

و من انگارم شد که نمیبینمت...

اما بعد دوباره دلم تنگت شده بودم...

اینبار من هم دستانت را گرفتم تا فشار دهی...

میخواستم بگویم خسته ام...اما دیگر نبودم ...

 بگویم تنهایم...اما دیگر نبودم...

بگویم ویرانم...این یکی را بودم اما خواستم چند لحظۀ وصل را ندهم به آبادی

خودم....

ویران گشته ام ... گوشه ای آبادی بر پیکره ام نیست...نگاه کن!

چرا سکوت کرده ای؟ مگر برای تو نمی گویم اینها را؟

اگر میخواستی سکوت کنی چرا مرا دلتنگ خودت کردی...؟ من کودنم معنی نگاهت را

نمی فهمم! مرا الفبای دیگری آموخته ای...اصرار نکن که نگاهت را بفهمم...

اصراری ندارم که بفهمم مرا الفبای دیگری آموخته ای...

الفبای من الفبای کودکی است که برای آغوش مادر...زمین خوردن را بهانه میکند...!

مرا الفبای دیگری آموخته ای... ببین زمین خورده ام؟ ببین خدایی من!

 

+ نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/٢٦ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ توسط سیب نظرات ()

هوالعزیز و مابعد هیچ!

پاییز زیبای من!

دیدی چگونه میان خش خش های برگانت صدایم گم شد!

 و میان زردی چهره ات وجودم؟

چقدر دلم خوابی زمستانی میخواهد...

در زیزمین دلم خیلی وقت است که نگریسته ام!گفتم چه جسارت ها که من چون تویی را آنجا ندا دهم !

اما راستی مگر من جایی جز آنجا دارم؟

 به بهای این قید ها خیلی چیزهایم را دادم...

حتی ضجه هایم را!

و مرا دیگر تاب بی صدا گفتن نیست!

...

هیهات انت اکرم من ان تضیع من ربیته؟ او تبعد من ادنیته؟...*
صدایم در گلویم میخشکد....
خفه میشوم...
چطور دلت آمده....
خسته ام....
میخواهم بروم...
.
.
.
من دوستت دارم...
خیلی...
نمیخواهم دیگر مدعی باشم...
کمکم کن!
*هیهات که باور نمی کنم که آنکس را خود تربیت کرده ای ضایع گذاری؟و آن را که نزدیک کرئه ای دور کنی؟(کمیل)

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/۱۱ساعت ٧:٢٩ ‎ق.ظ توسط سیب نظرات ()

سلام

باز هم خواستم گردو خاک بگیرم از پیکر این خانه ی گلی ام!

دستانم بس که غبارش را لمس نکرده مرده است!

آنقدر سرم شلوغ است که می مانم  کی صله رحمی کرده و به خود سری بزنم!

چقدر دلم میخواهد کمی برای خودم شوم!واقعی!

آمدم رسم رفتن بیاموزم ولی جامانده ام هنوز... چقدر دلم دوردست ها میخواهد اما جاده خاکی است!

استاد امروز گفت که استادش گفته بود "راه درست مانند جاده ی روستایی دور افتاده,خاکی است که هر ازگاهی مسافری گرد وخاکی بلند میکند!خیلی از ما ترس داریم به این جاده قدم گذاریم"

 شاید میترسیم ماشینمان خاکی شود یا چپ کند!

میگم من که خودم قراضه هستم چه بهتر که دل به دریا بزنم و خودمو خاکی کنم شاید استتار شم میون خاک مقدس اش و به دور از درنده ای وحشی به روستای باصفایی برسم!

کاش بچه بودم با جسارتی منحصر بفرد که مار قورت میدادم!

اما با همه ی ترسم دوست دارم برم!

کاش جانمونم از خودم!

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/۸/۱۳ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط سیب نظرات ()

هوالعزیز و ما بعد هیچ!

 

خیلی وقت هست که نوشتن را هم مانند بودن بوسیده و کنار گذاشته ام!

تنها کاری که  میکردم و تنها کاری که خالی ام میکرد ...

کلمات هم دیگر سراغم نمی آیند انگار بی انصاف ها بوی ای از صله رحم نشنیده اند!

و این تنهایی تنها کاری که با من میکند تنهاتر کردن است!

 و من که روز به روز بیشتر رنگ خاک میگیرم و هیچ از آسمان در من نمی ماند...

و کم کم اک هوایی میشوم که زیر خاک آسمان اش چگونه است؟

...که دل ببندم به چیزی کمتر از آنچه که هست!

همه ی درها را بسته ام و اطرافم را اتاقکی بی در ساخته ام و بر احتیاط خودم را گل گرفته ام تا مبادا بیایی و مرا بیابی...!

اما سقفی نگذاشته ام!

.

.

.

پس چرا نمی آیی؟

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/۱۸ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ توسط سیب نظرات ()

هو العزیز و ما بعد هیچ! میگم اگه یه روزی یکی بخواد منو از تو جدا کنه این تویی! و ارزشیه که باید برات قائل شم دلم به اندازه تمام ثانیه های این چند روز گرفته...! کاش وقتی بودم رفته بودم! کاش بودی اما دیگه بودنت هم دلم رو دوام نمی ده انگار با چیزی بیشتر از تو خالی شده... که تو هم نمیتونی آرومش کنی...دیگه شونه هاتو نمی خواد و نه دستهای گرمتو...دلش شکسته...! مرهم اش چیه؟یه خلوت غیر اصولی با کسی که تو حالا داری به خاطرش حبس ام میکنی در خودم! ومن دیگه نمی تونم دی اکسیدهای تو رو اکسیژن کنم که نفس بکشی ...ریه هام خراب شده! منو ببخش! منو ببخش اگه رفتم...اگه در زدی و نبودم...! میخوام سقوط کنم...شاید بلند شم!

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/٥/۱ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ توسط سیب نظرات ()

سفرم نا تمام مانده... و من هیچ از آن آسمان در یاد ندارم...

کاش لااقل خاری بودم از جنس ماندنی ها...

نه خاطره ای از جنس غبار...

باد مرا برد...

افسوس!

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/۳/٢۳ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط سیب نظرات ()

تا اذان ساعتی مانده بود...
من بی آنکه دوساعت صدایم کنند ...بیدار شدم... اینجا بابا نبود خودم باید بیدار میشدم...خوشحال بودم که این را میفهمم!
نماز ها که خوانده شد... تازه  صدای اذان شنیده میشد...! چه جالب توفیق اجباری نماز قضا!
راه افتادیم...ساکم سنگین تر میشد هر ساعتی که افزون میشد...چرا؟
مقصدم را نمی شناختم...! حتی وقتی رسیدم نمی دانستم کجاست... چرا هست؟
باد آنقدر شدید می وزید که کم مانده بود همه با سر بخورند زمین...
و اما اینجا که من بودم...
اینجا فرودگاه عرش بود... اما خیلی وقت بود دیگر هواپیمایی از آن رد نمی شد ...مسافری هم نبود...گرچه هنوز باد نتوانسته بود فرو بریزدش!
اینجا جایی بود که مسافرای عرش یه قسمت از خاطره هاشون جامونده بود...
یه عده شده بودن عالم ...عالم شدن عیب نیست اما اگر بی علم باشی بدبختت میکنه...بعد حکم داده بودند بعد هم پیمان دشمن شده بودن و قانون خدا رو نقض کرده بودن...بعد آتیش بازی راه انداخته بودن منتها هیزماش آدم بودن...!اسم شون بود منافق...!من نمی دونستم ...جدا باعث شرمه...!
بعد یه عده فرشته های بی بال اومده بودند زمین توی همین فرودگاه...و دست خدا ...هر عده ی کمی رو پیروز میکنه...اینجا تنگه ی مرصاد بود ...بعد از نماز راه افتادیم...
مقصد جایی برای خوابیدن بود...

 *راویان نور

ادامه دارد...

+ نوشته شده در ۱۳۸٧/۱/۱٠ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ توسط سیب نظرات ()


 



Design by : Night Skin